دلم برای تو و آشتی کنان تنگ است
برای همدمی ات ای عزیز جان تنگ است
تو نیستی و هوا هم اسیر غمباد است
برای من قفس آباد این جهان تنگ است
به خاطرم چه تلمبار درد می بارد
چقدر خُلق دل من از دست این و آن تنگ است
هزار خاطره دارم به سینه از غم ناب
ولی مجال زبانم در این میان تنگ است
چقدر فاصله ی دل به یار نزدیک است
چقدر جای وجود من این میان تنگ است
میان خلسه ی سکر آور فراموشی
چه حکمتی ست که دل بی تو ناگهان تنگ است
هزار راه نشاط ار به دل شود هموار
ولی همیشه پی یار همزبان تنگ است
گذشته از من و تو بحث آزمون و خطا
شکیب و حوصله در وقت امتحان تنگ است
دلیل و بیّنه در کار خیر لازم نیست
شتاب کن که اجل در پی و زمان تنگ است
برای مقدم تو سینه ام چراغانیست
بیا بیا که دل من برایتان تنگ است
