تبليغاتX
دست نوشته
88/02/01

از سعدی سخن های بسیاری به میان آمده اما بر آن شدم تا به مناسبت بزرگداشت سعدی کلامی از محمد علی فروغی در خصوص آثار او بر زبان بیاورم :

کلیات شیخ سعدی گنجینه ای است که نمی توان قدر و قیمت برای آن معین کرد . اگر از دست و زبان کسی برآید که از عهده ستایش او به در آید، دست و زبان من نیست و مرا آن جسارت نباشد که قدم به این میان گذارم . از نثرش بگویم یا از نظمش ؟ از حکمت و عرفانش بسرایم یا از اخلاق و سیاستش ؟ مراتب عقلی او را بسنجم یا حالات عشقی؟ غزلیاتش را یاد کنم یا قصایدش را؟ به گلستانش دعوت کنم یا به بوستان ؟

پس بهتر آن است که سخن را دراز نکنم و به همین کلمه قناعت ورزم که هرچند سرافرازانه می گویم که قوم ایرانی در هر رشته از علم و حکمت و ادب و هنرهای دیگر فرزندان نامی بسیار پرورانده ولیکن اگر هم جز سعدی کسی دیگر نپرورده بود، تنها این یکی برای جاویدان کردن نام ایرانیان بس بود. مداحی از شیخ سعدی را زبان و بیانی مانند زبان و بیان خود او باید ، اما هیهات که چشم روزگار دیگر مانند او ببیند.

هفتصد سال از زمان او می گذرد و نه تنها مانند او ظهور ننموده بلکه نزدیک به او هم کم کس دیده شده است.

گویی این شعر را درباره ی خود سروده است :

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

 

من نیز در این میان غزلی از 663 غزل موجود وی انتخاب کردم تا مرحمی بر دل ریش خویش باشم :

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم                   دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر      هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به رو ما نکنی حکم از آن توست      بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار       دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من             از خاک بیش ترنه که از خاک کم تریم

ما با توایم و با تو نه ایم اینت بلعجب            در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب          نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان              چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

ما خود نمی رویم دوان از قفای کس             آن می برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقهء کمند         چندان فتاده اند که ما صید لاغریم

حرف آخر
 حرفی در ساعت 10  توسط یونس   |