تبليغاتX
دست نوشته
87/11/26

ماجرا ، بسیار ساده اما عجیب می نمود. سرم درد می کرد و فکر میکردم که با خوردن قرصی قائله تمام خواهد شد. اما موضوع کشدار شد وبه قدری کلافه شده بودم كه گويي دنيا به آخر بقاي محترمانه ي خويش رسيده . در ذهن ناآرامم به دنبال چیزی می گشتم ، جایی ، شخصی یا ... نمی دانم هر پدیده ای که بتواند مرا از این حالت رنج ، نجات دهد. فقط اراده ام در این حد بود که دستم را دراز کنم و از روی میز کنار تخت ، ساعتم را بردارم . ساعت سه بامداد را نشان می داد و تا  نقطه ي آغاز روزمرگي  ، کلی زمان باقی مانده بود.

دانه های درشت عرق سرد تمام بدنم رااحاطه مي کرد . بسیارجالب بود ، در لحظه ، حس گلهای باغچه را هنگام سحر ، وقتی که قطرات شبنم روی برگشان سنگینی میکرد میفهمیدم . البته کشف این تشابه وضعیت به هیچ وجه دردم را تسیکن نمیداد ، بلکه صدای نالة گلها نیز در تکمیل عذاب من نقش خاص خود را پیدا کرده بود.

هیچ چیزی آرامشم را تضمین نمی کرد. تمام پدیده های دنیا ذات رنج خود را برایم فریاد می کشیدند.

انتشار سلسله وار زجر ، ممارست مرتاضان هندی را به خاطرم می آورد. نبض درد ، تمام بدنم را یکپارچه وکوبنده همچون هجوم موجی سنگین بر پیکرة نرم ساحل به لرزه در می آورد.

تمام توان خود را جمع کردم و بلند شدم . ساعت سه و پنج دقیقه . نتوانستم روی پاهای خود بایستم .نشستم و دستانم را ستون كردم . چشمانم را چرخاندم ، تاریکی  هنوز بر آسمان پادشاهی میکرد.

قدرت حرف زدن نداشتم و مانند ماري كه مدهوش صداي ني لبكي شده باشد با ضرباهنگهاي مقتدرانه ي درد به خود مي پيچيدم  و در ته گلو آرام و نامفهوم زوزه مي كردم . نمي دانم شايد هذياني بود كه هر لحظه قوت مي گرفت و شكل كلام انساني به خود مي نمود .كف دستهايم بد جوري عرق كرده بود و تب جانداري تمام سينه ام را پر از عطش مي كرد . خود را در آغوش اين طوفان رسيده رها كردم و وسر به فحاشي نهادم :

به دست و پا و شكم و شلوار و پيراهن و تخت و عكس و پنجره و شب و ماه و ...

 

شروع كردم به راه رفتن .  انگار مامور بودم كه چيزي را از كسي پس بگيرم .از سر اتاق به ته اتاق ميرفتم و برميگشتم و همچنان بد و بيراه ميگفتم . با شدت گرفتن كلام ، تندتر راه ميرفتم  و گاهي مي ايستادم و به جايي اشاره مي كردم

و با طغيان نا بهنگام به حركت در مي آمدم . گويا كه نتيجه ي نامطلوبي گرفته باشم بي درنگ به سمت وحشي گري پيش مي رفتم . گاهي به يكباره يخي از ترديد در من نفوذ مي كرد و تمام شبهات ذهن خسته ام ، گُر مي گرفت  ومرا در اوج رخوتي دردناك رها مي كرد .گاهي فيلسوف مي شدم و آرام و وزين  ، چهار زانو روي گليم كهنه و پاره ي اتاق مي نشستم و به فكر ي عميق فرو مي رفتم انگار كه هم اكنون تئوري جديدي ارائه خواهم داد كه عالم فلسفه را بكلي دگرگون خواهد كرد .

مثل معتادي كه تازه ترياك را به جان زده باشد گويي تمام دنيا را مي فهميدم و تمام نادانسته ها را دانسته ام . از ته دل مي خنديدم و گاهي پوزخند نيش داري هم به زندگي حواله مي كردم . در عالم عيش و غرور بودم كه ناگهان پتك لا مذهب و نامرئي پوچي ، آنقدر بر من سايه كشيد كه از كوره در رفتم . به تخم و تركه ام و تمام ايل و تبار زمين ، داغ لعنت زدم و اوج فلسفه ي همين چند لحظه ي پيش را چنان به باد تمسخر ميگرفتم كه گويا هيچ چيزي در اين دنيا راه به جايي ندارد و تف لعنتي نبود كه نثار خود مي كردم . كافكا جلوي من لنگ مي انداخت و صادق هدايت هم انگشت كوچك من نمي شد . خيلي عصبي و سرخورده بودم هيچ چيزي آرامم نمي كرد بيشتر از اين ناراحت بودم كه مثل ، نه ! كاملا در نقش يك عروسك خيمه شب بازي در صحنه ي بي محتواي اين دنياي نامفهوم ، بازيچه ي دست هر كس و ناكسم . تف به اين زندگي .

 

زمان از دستم در رفته بود ديگر چيزي برايم اهميت نداشت . چرا بايد خودم را پايبند يكسري از بايد ها و نبايد ها بكنم و به اصطلاح ، متفكرانه و روشنفكرانه و متشخص مآبانه با تمام مسائل پيرامونم برخورد كنم ، تا لااقل فقط بتوانم يك انسان فوق الاده ي عادي عادي عادي باشم . تازه مگر فرقي هم ميكند . غيرعادي چه فرقي با عادي مي كند ؟ اصلا مگر چيزي تغيير كرده . فرق من با انسان غار نشيني كه تمام فخر فروشي اش دو دانه سيب بيشتر يا زور بازوي بيشتر بود چيست ؟ اگر اين خصلت ها به لفظ امروزين ما وحشي گرايي وغريزه حيوانيست ، پس چه بسا كه انسان به ظاهرمتفاوت امروز چيزي جز همان حيوان وحشي ِ  آب و لعاب داده عصر سنگ نيست . پس چرا بايد خود را مجبور كنم تا در مراسم عزل و نصب اين قواره هاي تمدن في مابين انساني ، به حرص و جوش در آيم .

 خوب آخرش كه چي ؟

خدا ميداند كه عاقبت ما چيست !

خدا؟

چه واژه ي آشنايي !

مثل رادياتور ماشين داغ كرده بودم .تصور اينكه موجودي غريب ، كه به قول اجداد بزرگوار بشريت ، خالق هستي و تنها فردي است كه  با كمال خونسردي وبه قول معروف بخشنده وحاوي كمالات بارز و پسنديده ي فراوان ، در برج آسمانها نشسته ومانند كودكي كه چند مورچه را در ظرفي فلزي اسير كرده و هر جور كه دوست داشته باشد بازيشان مي دهد و لذت مي برد  ،  به ريش همه ي ما مي خندد . و هر از گاهي كساني را مامور مي كند كه آدمها را به جان هم بياندازد ‌‍، عصبي ترم مي كرد.

پيام آوران الهي!

پيام چه ؟ پيامي كه براحتي دستمايه ي قابل توجيهي فراهم كند كه اين انسان بي همه چيز به نام خدا و پيام الهي اش و بايد ها و نبايدهاي دستوري ِ اديان ِ راهگشا هر غلطي دلش خواست و هر صفت حيواني نابي كه ترجيح داد بروز بدهد

كه مقدر خداست ؟ و ما بي تقصيريم ؟و ما تنها بندگان گناهكار خداييم ؟ و مي دانيد كه ، هر چه خواستيد بكنيد خدا شما را به توبه اي مي بخشد !

 

حس يك سخنور با تجربه در من به تجلي مي رسيد و خيال ميكردم براي انبوهي از آدميان مشتاق نطق ميكنم و در پايان هر تكه ي صحبتم برايم سوت و دست مي زنند

بالاي صندلي ايستاده بودم و احساس افتخار و غرور سيري ناپذيري تمام وجودم را پر كرده بود . خواستم مطلب آتشين ديگري را به اوج برسانم كه پايه ي صندلي لغزيد و افتادم .

سر درد كم بود درد زانو و خراش آرنجها و پيچيدگي غوزك پا هم به آن اضافه شد. اما گويي هنوز بر اين باوربودم كه از پشت تريبون افتاده ام . براي لحظاتي خون شرم و خجالت در رگهاي صورتم چنان به وقوع پيوست كه مثل لبو سرخ سرخ شدم و از شدت غرور خواستم دردهايم را مثلا جلوي مردم پنهان كنم به همين خاطر سريع برخاستم اما گويي واقعيت خيلي سريع دوباره بر من هوار شد . بي تعادل شدم و دوباره افتادم . نفس راحتي كشيدم كه اين اتفاق واقعا در حضور مردم رخ نداده .

گمان كنم براي چند دقيقه اي چيزي نفهميدم .به خود كه آمدم خيالم آمد كه مست كرده ام و در جوب افتاده ام . به زور همتي كه نمي دانم توانش را از كجا مي گرفتم يا علي گفتم و به سختي بلند شدم . دلم لرزيد ، چشمانم را بستم و به قوت گرفتن شعله ي كوچكي كه درون قلبم پاگرفته بود دقت كردم صبر كردم . حس رضايت و آرامشي مرا مسخ خود كرده بود

زير لب آرام نام امامزاده ابراهيم را زمزمه ميكردم  . به حالت عجز و درماندگي عجيبي در آمده بودم . مادرم را با چادر نماز مي ديدم كه آش شله زرد بيست و هشتم صفرش را كه نذر هر سالش بود هم مي زد ، پدرم را هم با تسبيح و مفاتيح كهنه و موهاي سپيدش مي ديدم كه فكر قسط عقب افتاده ي بانك ملت بود . با اينكه اين تصاوير ، روزمرگي سخت خودش را داشت اما كلي حال ميكردم و راضي بودم . همين اتفاقهاي ساده ي هميشگي چنان تشري به من زد كه دلم بد گرفت .

با حال عجيبي بي صدا و با غرور مردانه  همانطور كه پدرم هميشه ميگفت كز كردم ، بغض بد مصب تمام حجم گلويم را پر كرده بود ، قلبم پر آتش شده بود ، سرم را به ديوار تكيه داده بودم و زار مي زدم ، اشك ميريختم . دلم نمي خواست كه چشمانم را باز كنم .

 

گذشته به طرز عجيبي قنداقم كرده بود .

 

 

نوشته ی بالا برگرفته از وبلاگ شعر عصیانگر من  بود و دلیل این پست آشنایی دوستان با قلم شهاب عزیز و نوع نگارش داستانک های او هست که بعد از خواندن و مطالعه ی بسیاری از داستان های نویسندگان مختلف به این نتیجه رسیدم که باید قلم به این زیبایی رو تحسین و ترغیب کرد تا شاهد کارهای بعدی ایشان باشیم.

 

کلام آخر
 حرفی در ساعت 0  توسط یونس   |