گاهی حرفی نداری برای زدن
سکوت می کنی
گاهی هم انقدر حرف برای زدن داری که ...
اما بازم سکوت می کنی
داخل کتابفروشی بودم یه آقایی اومد کتاباشو حساب کنه!
نا خود آگاه به همراهش گفت امیدوارم بتونم با همه ی داراییم نظرشو جلب کنم ، همراهش گفت اون همه چیز داره این دو تا کتاب که براش ارزشی نداره!
به چشمای همراهش نگاه کرد و تمام پولهای داخل کیف پولشو به فروشنده داد.
با خودم گفتم شاید در خودفرو رفت،
شاید در خود شکست،
یا شایدم در خود مرد.
همین اتفاق منو دوباره دیوونه کرد!
آدما عجیبن
مثلا خود من گاهی عاقل ، گاهی اونقدر دیوونه که به همه چیز فکر می کنم !
از خدا شاکی میشم ، از عدالتش ! که همرو شرمنده کرده ، خندم می گیره.
آره آدما عجیب هستن
حرفایی که میشه خیلی ساده گفت
به بدترین نحو میپیچو نیمشون تا بگیم :
آهای ما هم هستیم!!!
نوشتن آدمو آروم میکنه
هرچند من که خیلی وقته حسابمو از آدما جدا کردم
نه سمت به قول خودمون ثواب نه گناه !
نه سمت یزدان
نه سمت اهریمن
سمت خودمم!
امشب شروع یکی از داستان های کوتاهمه که اسمشو در آخر به اطلاعتون می رسونم قسمت اولشو براتون گذاشتم :
بعد از چند روز که کتابی برای خواندن نبود تصمیم گرفتم به کتابفروشی همیشگی برم .
روی جدول خیابان شانزدهم قدم می زدم . سفید ، سیاه ، سفید ، سیاه... هرجور داشتم فکر می کردم می دیدم جز این دو رنگ ،رنگی وجود نداره ! به این سمت جدول نگاه کردم دیدم به خاطر بارون زیادی که از عصر گرفته آب جمع شده بود، اگر پامو رو زمین میزاشتم کفش هام کامل خیس میشد( اینو وقتی فهمیدم که یه آقایی از تاکسی پیاده شد و پاش رفت تو آب .) این سمت هم جوی آب بود با جریان قوی حاصل از بارون.
به سرم زد که برم از پیاده رو به راهم ادامه بدم اما دست فروش های خیابان شانزدهم ازدحامی از جمعیت رو تشکیل داده بود که قدم زدن بین اونا از رو جدول قدم زدن برام سخت تر بود شاید لذت این نوع راه رفتن منو یاد دوران دبستان می انداخت که از هم کلاسی ها کمی دورتر باشم حتی به اندازه ی کمی ارتفاع، یا شایدم همش فکر رو لبه ی خوبی و بدی راه رفتن منو هنوز رو جدول نگه داشته بود.
بین کتابهای نیچه بودم احساس گنگی هم نداشتم اما یاد جمله ی ((بی نوایان دارویی جز امید ندارند)) افتادم ، عجیب درهم شدم اما سلام فروشنده ی همیشه اخمو کتاب فروشی منو به خودم آورد، همون لحظه احساس کردم فهمید حالم خوش نیست؛
طوری رفتار کردم که فکر کنه مثه همیشه ام اما خودمو وقتی لو دادم که جواب سوال احمقانه ی خوبین! رو با سکوت پاسخ دادم
کتابارو گذاشتم تو کیفم و تندی زدم بیرون ، اینبار هوس کردم بین همین آدما راه برم ، بین همینا نفس بکشم با خودم گفتم سخته اصولا زندگی کردن سخته ، سخت تر از مردن. شدم عین بچه ای که دنبال سینه ی مادر میگرده ، منم دنبال یه جای خلوتم تا با خودم خلوت کنم اما نه بهتره زودتر برم ، برم و از دست اینهمه نگاه های سخت راحت شم ، سخت تر از همه همیشه نگاه همون پسرکی هست که همیشه وزنه ایی جلوش گذاشته و سعی می کنه تو این هوا همه ی تکالیف مدرسه اش رو کنار همین ابزار کار انجام بده!
در خونه رو که باز کردم سریع چپیدم تو اتاق ، تمام برگه های خط خطی دیشب رو تخت بود ؛ آخه دیشب خوابم نمیبرد برگه های سفید رو سعی کردم با خط های معمولی پرشون کنم مثل زندگی آدمها که پر از کارای تکراری شده رو کاغذها رسم کنم!
کتابهامو از داخل کیف در آوردم اما یک کتاب همراهش بود بدون اسم و بدون نام! انگار از رو پیشخون کتابفروشی بین کتابهام برداشتمش! مهم این بود که یک کتاب نا خوانده مهمان من بود! خواستم ببرم به کتابفروش پس بدم اما به ساعت نگاه کردم 11 شب رو نشون میداد! جالب بود بدونم موضوعش چیه ، در مورد چی نوشته شده بود؟ نویسنده اش کی بوده؟
نشستم رو صندلی میز مطالعه و چراغ مطالعه رو روشن کردم ، صفحه ی اول کتاب خاکستری رنگ و با خط شکسته ی نا معلوم نوشته شده بود خاطرات یک دیوانه... .
این پست مقدمه ایی بر شروع داستان خاطرات یک دیوانه است!!!
