تبليغاتX
دست نوشته
88/09/28
دل من همی داد گفتی گواهی              که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم        بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم وزین غم      نبوده‌ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن                نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود              گناهم نبوده‌ست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی          نگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید                  به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم              بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم                        که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن              نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم                     مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی               نگر تا بدین خو که هستی نپایی

 

فرخی سیستانی

کلام آخر
 حرفی در ساعت 2  توسط یونس   | 

88/09/26
روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست ِ زیبایی را خواهد گرفت .

 

 

روزی که کمترین سرود

                               بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

     افسانه یی ست

و قلب

برای زنده گی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر ِ آخرین حرف دنبال ِ سخن نگردی .

 

روزی که آهنگ ِ هر حرف ، زنده گی ست

تا من به خاطر ِ آخرین شعر رنج ِ جُست و جوی قافیه نبرم .

 

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کم ترین سرود ، بوسه باشد .

 

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

 

روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم...

 

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم .               

 

                                    

۱۳۳۴

احمد شاملو

کلام آخر
 حرفی در ساعت 23  توسط یونس  

88/09/21

          

                                  

از دوره ی کودکی و نوجوانی شاملو بهتر است سخن نگوییم و حرفی نشونیم جز کلام خودش که در گفتگویی به ثبت رسیده است ، گوش فرا دهیم :

-(( من در خانواده ایی به دنیا اومدم ، که به شدت تنهایی کشیدم به دلیل اینکه هیچ هم سخنی نداشتم. حتی در عالم بچگی در عوالم 5 ، 6 ،...، 10 سالگی هیچ هم سخنی نداشتم ، هیچ هم ذائقه ایی نداشتم؛ و در نتیجه سوال می کردم ، بی جواب میموند ، حرف می زدم ، بدون شندونده میموند ؛ باید با خومون حرف بزنیم وقتی هیچ همزبانی گیر نمی آریم ؛ هیچ هم سخنی ، همدلی ، همراهی ... ناچار میشیم با خودمون حرف بزنیم ، یعنی :  اولین قدم ها رو به سمت جنون بر می داریم ، که ممکن است مقدس باشد و یا منحرف کننده! )) –

 

شاعر ِ بزرگ ِ ملی  ِ ایران ، احمد شاملو را ، به جد می توان بعد از حافظ تاثیر گذارترین و مهم ترین  شاعر  نامید چرا که ساختارها را شکست و محدودیتی برای کلام قائل نشد ،  و  در وصف آثارش زبانی گویاتر از سخن خودش نیست :

■ آثار ِ من ، اتوبیو گرافی کاملی ست . من به این حقیقت معتقدم که شعر ، برداشت هایی از زنده گی نیست ؛ بلکه یک سره خود ِ زندگی ست .

شاملو گفت :

- (( هدف شعر ، تغییر بنیادی جهان است ؛ و درست به همین علت هر حکومتی به خودش حق می دهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند .

اهل سیاست به قداست زندگی نمی اندیشند ،بلکه زندگان را تنها به مثابه وسایلی ارزیابی می کند که عند الاختضاع باید بی درنگ قربانی پیروزی او شود.

و ای بسا به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز شرط ِ هیچ چیز نیست .

و در دنیای بی قانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده ، هنر چیزی ست در حد تنقلات که از امید نجات بخشیدن نمی توان داشت . )) -

 

ا.بامداد به چنان اعتباری در شعر رسید که تایید و یا رد کسی نمی تواند بر ارزش ادبی آثار او چیزی بیافزاید و یا کم کند و به گویشی دیگر می توان گفت :

                       احمد شاملو شاعری ست که با واژه نقاشی می کند.

 

فرصت کوتاه بود و سغر جان کاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

به جان منت پذیرم و حق گذارم

چُنین گفت بامداد ِ خسته

 

                           

 

کلام آخر
 حرفی در ساعت 3  توسط یونس   | 

88/09/19
برف ِ نو ، برف ِ نو ، سلام  ، سلام !

بنشین ، خوش نشسته ای بر بام .

 

پاکی آوردی – ای امید ِ سپید ! –

همه آلوده گی ست این ایام.

 

راه  ِ شومی ست می زند مطرب

تلخ واری ست می چکد در جام

اشک واری ست می کُشد لبخند

ننگ واری ست می تراشد نام

 

شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار ،

نقش ِ هم رنگ می زند رسام .

 

 

مرغ  ِ شادی به دام گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام !
ره به هموار جای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام !

تشنه آنجا به خاک ِ مرگ نشست

کآتش از آب می کند پیغام !
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد

که طمع برگرفته ایم از کام...

 

خام سوزیم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آی ، برف ِ تازه ، سلام !

 

احمد شاملو

۱۳۳۸

کلام آخر
 حرفی در ساعت 1  توسط یونس   | 

88/09/18
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان ، در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ ، و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته ی سوزان ، می کنم فریاد ، ای فریاد  
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من ، بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار ،  در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، وای بر من

 سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم

 به دشواری  در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری ، از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر ، در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گریان

 ازین بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش ، وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

 

 

مهدی اخوان ثالث

کلام آخر
 حرفی در ساعت 1  توسط یونس