به نذر اشك بسته ام ، اميد .
به زنگار نشانده ام ، پلكهاي وزين اسارت را .
خيلي نبايد دور باشد
همين كه بشكند ، پرواز خواهم كرد.
اينگونه گفتم
نه آنكه خيال كني در اسارت اين طوفان بي دريغ به غوطه رسيده ام
نه !
خودت كه خوب مي داني
مي شناسيَم .
كدام آزادي ؟ كدام بهبوهه ؟ كدام حس رهايي ؟ كدامين خيال آسوده ؟
گيرم دو قدم رها تر ، گيرم دو پله بالاتر
همين كه بين تولد و مرگ به اسارت نشسته ايم ، كافي نيست ؟
باز تو از آزادي بنال .
شهاب (ش.جویبار)
